تبلیغات
Nightside - لطفا لبخند بزنید

مرتبه
تاریخ : دوشنبه 25 مهر 1390
مه غلیظی از دور دست فرامی رسد و تمام بازارها ، پل های معلق و برج های كنگره دار شهر را در خود فرومی بلعد. به اطرافم مینگرم اما همه چیز در نظرم غریب است! اینجا دیگر كدام جهنمیست؟

چند قدم به جلو حركت میكنم اما صدای ناله های استخوانهایم مرا از حركت باز می دارد، نگاهی به پایین می اندازم چمدان چرخدارم به شدت سنگینی می كند... باید مسافر باشم؟ نمی دانم شاید، شاید هم نه...

صدای درمانده ی یك نفر توجهم را جلب میكند چشمانم را تنگ میكنم و با دقت اطرافم را زیر نظر می گیرم ... مه رقیق تر میشود هیكلی مصلوب در مقابلم قد علم می كند وناگهان ... پناه بر خدا... صلیب هایی كه به صورت نامنظم از از زمین سر برآورده انده و هیكل هایی كه روی آنها به صلیب كشیده شده اند، مانند چراغهای یك بلوار تا انتهای خیابان امتداد یافته اند با بهت وحیرت به این منظره خیره میشوم ...

هیكل مصلوب با درماندگی می نالد:
_تو رو خدا... تو روخدا یكی بهم جیگر بده... فقط... فقط جیگر میخوام...

نا خداگاه پوزخندی گوشه ی لبم نقاشی میشود:
_چی؟!... جیگر؟!... به خاطر همینه كه به صلیب كشیدنت دیگه ... من وقت واسه این حرفا ندارم باید از اینجا برم ... میتونی راه خروج رو بهم نشون بدی؟

فرد مصلوب اخم هایش را در هم میكشد انگار كه دردی بیشتر از آن میخهای گداخته به تنش وارد شده باشد:
_چی ؟!... تو هم میخوای بری؟... ای بزدلِ ملعون ... و بعد تف میكند.

میخواهم جوابش را بدهم كه ناگهان صدای كشیده شدن گلنگدن اسلح های از پشت سر، غافلگیرم میكند:
_دستا بالا، زود تسلیم شو وگرنه همین حالا یه گلوله حرومت میكنم ...

گلنگدن های بیشتری پشت سر هم كشیده می شوند... خدای من، محاصره شده ام ! بدون كوچكترین وقفه ای پا به فرار می گذارم... كوچه به كوچه خیابان به خیابان ، همه را پشت سر میگذارم ، چمدانم پشت سرم كشیده میشود احساس میكنم لحظه به لحظه سنگین تر میشود. صلیب ها را یكی پس از دیگری پشت سر میگذارم صدای ناله هایی كه جگر تمنا می كنند در گوشم میپیچد .

چیزی به بدنم برخورد میكند نگاهم را دوباره به جلو می دوزم، مردمی را میبینم كه بی توجه از كنارم رد میشوند و تنه میزنند. دقیق تر كه به صورتهاشان نگاه میكنم متوجه موجوداتی كرم مانند روی پوستشان میشوم، زنبورها و هزاران خرخاكی در اطرافشان در حال پروازند. با چشمان بی فروغشان رو به جلو در حركتند و هیچ توجهی به تضرع افراد مصلوب اطرافشان ندارند! كودكی باانگشتش یكی از صلیب ها را نشان میدهد اما مادرش، با خشم اورا به جلو هل می دهد... جمله ای روی پیشانی همه شان حك شده: "لطفا مرا گول بزنید"

صدای پای چندین نفر را از پشت سر می شنوم دوباره سرعتم را بیشتر میكنم اما چمدان لجبازی می كند چمدان را بلند می كنم، شانه ام اعتراض میكند. چاله های خیابان را به زحمت رد میكنم قلبم مانند ماهیِ بیرون از آب، درسینه ام میتپد نفس هایم دردناك شده اند، هر نفسی كه فرو میدهم بی رحمانه گلویم را به آتش میكشد. پاهایم در حال تسلیم شدند اما نه... اجازه نخواهم داد. ناگهان به چیزی سفت بر میخورم و درد مانند پتكی بر سرم فرود می آید، دیوار بلندی كه در مقابلم قد علم كرده است رو به من دهن كجی می كند .

لندلند كنان به چپ و راست خم میشوم اما صدایی مرا سر جایم خشك میكند ، خون در بدنم یخ میزند.
هه... فكر كردی به این راحتی میتونی از دستمون در بری؟ مطمئن باش كه بزرگترین حماقت زندگیت همین فرار كردنت بود.
مه رقیق تر میشود و صورتش را میبینم... خدای من ... او كاملا شبیه من است! چطور ممكن است؟ چشمها یش، خطوط لبهایش... حتی كبودی روی گردنش ... انگار كه خود من باشد!...او خود من است!
كرمها ی روی صورتش از سر و كول هم بالا می روند و صدها خر خاكی روی پوستش ر‍‍ژه می روند افرادش پشت سرش می ایستند و او بی توجه به آنها رو به من پوزخندی زهرآلود میزند:
_كارت تمومه

بغضم را فرو می دهم و من من كنان می گویم:
_چی؟ واسه ی چی؟ من كه كاری نكردم! شماها بی دلیل دارین تعقلیبم می كنین!

پوزخند موذیانه اش پهن تر می شود و برقی شیطانی در چشمانش می درخشد :
_اوه جدا؟... زود باش چمدونتو باز كن ببینم توش چیه؟

به سرعت زیپ چمدانم را باز می كنم، خون دستم را رنگین میكند با حیرت به دست و پای قطع شده ی درون چمدان خیره میشوم زبانم بند می آید و شكمم در هم میپیچد. روده ای در هم پیچیده و عفونی از گوشه ی چمدان بیرون میزند و خون روی زمین جاری میشود چشمانم را از جسد سلاخی شده بر می گیرم، پلكهایم به سوزش می افتند.

او كه همان خود من است به من خیره میشود با پوزخندش تحقیرم میكند وبا نگاه سردِ چشمانِ بی فروغش تا عمق وجودم را منجمد میكند: _حالا هم میگی كاری نكردی؟ مگه نمیدونی قتل جرمه! تنها جرمی كه هرگز بخشیده نمیشه.
_اما من قسم میخورم ، من نمیدونم كه ...

ناگهان صدای شلیك گلوله ای در فضا منعكس میشود و به دنبالش گلوله هایی كه مسلسل وار شلیك میشوند.
چند كلاغ خاكستری از پشت بام ها پر میكشند.
باد ملا یمی می وزد و مه غلیظ را كنار می زند، تابلویی در ورودی شهر نمایان میشود:
به شهر مردگان یواشكی خوش آمدید، لطفا لبخند بزنید.


جین ولتوری


ارسال توسط Empty Boy
آرشیو مطالب
نظر سنجی
به نظر شما به كدوم سبك موزیك باید بیش تراهمیت داد؟







صفحات جانبی
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin

ابزار وبلاگ

طراحی سایت

قالب وبلاگ