تبلیغات
Nightside

مرتبه
تاریخ : یکشنبه 27 شهریور 1390



طبقه بندی:
ارسال توسط Alone in Zone
مرتبه
تاریخ : یکشنبه 27 شهریور 1390

        

اینم از لینک بچه ها



ادامه مطلب
طبقه بندی:
ارسال توسط Alone in Zone
مرتبه
تاریخ : شنبه 26 شهریور 1390
ارسال توسط Empty Boy
مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 24 شهریور 1390
   


طبقه بندی:
ارسال توسط Alone in Zone
مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 24 شهریور 1390
                     
 
              
 
یه روز یه پیرمردی عزرائیل رو می بینه که داره از دور میادطرفش. ازترس جونش فرارمی کنه می ره داخل یه مهد کودک کنار بچه ها می شینه شروع می کنه به بیسکویت خوردن.
عزرائیل میادپیشش ومیگه: داری چیکار می کنی؟
پیرمرد با صدای بچه گانه میگه: دارم قاقا میخورم.
عزرئیل میگه: پس قاقاتو بخور بریم دَدَر.



اولی به دومی: آن دو نفر را می‌بینی؟ ده سال است كه ازدواج كرده‌اند و به قدری یكدیگر را دوست دارند كه آدم فكر می‌كند اصلا ازدواجی بین‌شان صورت نگرفته است


زنه هنرپیشه بوده، به شوهرش میگه: دیدی وقتی تو فیلم خودم رو زدم به مردن،‌ چطوری همه داشتن گریه میكردن؟!

یارو میگه: آره، آخه میدونستن كه واقعا نمردی!


یارو میره رستوران میگه: غذا چی دارین؟ گارسون میگه: کاستیدگیلینکوفینوستا با لیمو!
طرف میگه: کاستیدگیلینکوفینوستا با چی؟!!!


از چارلی چاپلین می پرسند : خوشبختی چیه ؟ میگه خوشبختی فاصله این بدبختی تا بدبختی بعدیه


مرد دوستی را كشف كرد و عشق اختراع شد.
زن
عشق را كشف كرد و ازدواج را اختراع كرد!

مرد تجارت را كشف كرد و پول را اختراع كرد.
زن پول را كشف كرد و « خرید كردن » اختراع شد!

از آن به بعد مرد چیزهای بسیاری را كشف و اختراع كرد.
ولی زن همچنان مشغول خرید بود!!!


پسر غضنفر رتبه اول کنکور رو میاره بهش میگن چه کار کردی؟
میگه روزی 25 ساعت درس می خوندم!
میگن مگه میشه؟
میگه آره: صبح یک ساعت زود تر بیدار می شدم!!!


به بیل گیتس میگن سرمایه اولیت چقدره؟
میگه: الان رو می گی! یا... الانو!!!!


دو دوست پس از مدت ها یکدیگر را دیدند. یکی از آنها به دیگری گفت: دوست عزیز تو قبل از اینکه ازدواج کنی چکار می کردی؟ دوست او آهی کشید و گفت: هر کار که دلم می خواست!


 طرف داشته با خره فوتبال بازی میكرده.بهش میگن چرا با خر بازی میكنی؟ میگه همچینم خر نیست. 3 به 1 جلوئه!


یارو به زنش میگه: عزیزم دكمه پیراهنم افتاده. 

زنش میگه: خب میتونی کتت رو روی پیرهنت بپوشی! 
یارو میگه: آخه دو تا از دکمه های کتم هم افتاده. 
زنش میگه: اوا خاک عالم، مگه میخوای بدون پالتو از خونه بری بیرون !؟



طبقه بندی: ابر طنز های ایرنی، 
ارسال توسط Alone in Zone
مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 24 شهریور 1390

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و برروی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...

مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند.

وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.     

پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.»

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت ، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنش نشان دهد.

وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟»

مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد.

این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست!

او حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه  اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه  بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.

 

آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد...

در صورتی که خودش آن موقع که فکر می‌کرد آن مرد دارد از بیسکوئیت‌هایش می‌خورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت‌خواهی نبود... 

چهار چیز است که نمی‌توان آن‌ها را بازگرداند :

1.    سنگ ... پس از رها کردن!

2.    حرف ... پس از گفتن!

3.    موقعیت... پس از پایان یافتن!

4.    و زمان ... پس از گذشتن! 

   




طبقه بندی:
ارسال توسط Alone in Zone
مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 24 شهریور 1390

            

بخوانید و بشنوید این داستان را که روزی مرد خسیسی که تمام عمرش را صرف مال اندوزی کرده بود و پول و داریی زیادی جمع کرده بود، قبل از مرگ به زنش گفت: من می خواهم تمامی اموالم را به آن دنیا ببرم . او از زنش قول گرفت که تمامی پول هایش را به همراهش در تابوت دفن کند. زن نیز قول داد که چنین کند. چند روز بعد مرد خسیس دار فانی را واداع کرد. زن نیز قول داد که چنین کند.وقتی ماموران کفن و دفن مراسم مخصوص را بجا آوردند و می خواستند تابوت مرد را ببندند و ان را در قبر بگذارند، ناگهان همسرش گفت: صبر کنید. من باید به وصیت شوهر مرحومم عمل کنم. بگذارید من این صندوق را هم در تابوتش بگذارم.
دوستان آن مرحوم که از کار همسرش متعجب شده بودند به او گفتند آیا واقعا حماقت کردی و به وصیت آن مرحوم عمل کردی؟
زن گفت: من نمی توانستم بر خلاف قولم عمل کنم. همسرم از من خواسته بود که تمامی دارایی اش را در تابوتش بگذارم و من نیز چنین کردم. البته من تمامی دارایی هایش را جمع کردم و وجه آن را در حساب بانکی خودم ذخیره کردم. در مقابل چکی به همان مبلغ در وجه شوهرم نوشتم و آن را در تابوتش گذاشتم، تا اگر توانست آن را وصول کرده و تمامی مبلغ آن را خرج کند .




طبقه بندی:
ارسال توسط Alone in Zone
(تعداد کل صفحات:13)      [...]   [4]   [5]   [6]   [7]   [8]   [9]   [10]   [...]  

آرشیو مطالب
نظر سنجی
به نظر شما به كدوم سبك موزیك باید بیش تراهمیت داد؟







صفحات جانبی
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin

ابزار وبلاگ

طراحی سایت

قالب وبلاگ